از وقتی فهمیدم قراره برم هزاران هزارتا فکر تو ذهنم چرخیده، یکی از اون هزارتا، آیفون بود. روزی که فروختمش فکر نمی کردم به این زودیا دیگه مامان و ببینم‌یعنیدروغ چرا !!! تصمیم داشتم دیگه هیچوقت نبینمش. ولی حالاحالا که قرار شده بود دوباره ببینمش همش تو فکرم بود که اگه از آیفون بپرسه چی بگم؟ چی جواب بدم؟ دروغ بگم؟ راس بگم؟ آخرشم فقط دعا می کردم ای کاش نپرسه،ای کاش فک کنه بابا توقیف کرده تا ۱۵سالگیم

ولی امروز.شاید بگید احمقم ولی امروز من دعا کردم که ای کاش بابا کمتر خوب بود،کمتر مهربون بود،اونجوری الان اینقد عذاب نبود برام جدا شدن ازش.وقتی که اومد برام یه کادو خریده بود.گفتم مناسبتش چیه بابا شما که عیدی دادید بهم.

 گفت کادوی کارنامه ات و تولدت.موقع کارنامه ات که نیستی احتمالا.

باورم نمیشد!!!آیفون بود.دقیقا مثل همونی که مامان داده بود.فقط زدم زیر گریه.نه تونستم حرف بزنم نه تشکر کنم فقط گریه کردن.

گفت از خوشحالی گریه می کنی دیگه؟! :)

خودش می دونست از چی گریه می کنم.اگر مامان یک هزارم بابا به فکر رابطه مون بود الان تو هر غم و شادی کارم گریه نبود.این سفر واسم جهنم  نبود.

+بابا صدبار گفتم کمتر خوب باش.یه کم فقط:'((( 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

برق نراق حکاکی لیزری-پلاک سررسید کردصدا/مرجع موسیقی کردی tearx اتاقک مخفی تعمیرات تخصصی انواع اینورتر و درایو صنعتی و آسانسوری کیوما qma قیمت برج خنک کننده فایبرگلاس - شها سکـــــــــــــــــــــــــــــــوت دست نوشته های یک مانی سرآغاز...